ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

آتلیه

1391/12/21 12:46
نویسنده : مامی فریبا
112 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخملی من شوکوپارس خودم خوشمزه من پنجشنبه 17.12.91با عزیزجون و تو و بابابزرگ رفتیم آتلیه عکاسی سیراف فیلم تا نوبت واسه عکس انداختن از شما بگیرم و نوبت برای شنبه ساعت 5 عصر  که امروز باشه و امروزم که 91.12.19است دادن وتا اینکه با کمی پرش از پنجشنبه پریدیم به شنبه اول صبح رفتم تورو گذاشتم خونه عزیزجون و رفتم بیرون و برات کمی لوازم تزئین خریدم و اومدم دنبالت و اومدیم خونه و تو از ساعت 1خوابیدی تا 3و نیم ظهر و بیدارشدیم و بهت شیر دادم و و آمادت کردیم تا بریم عکاسی . عکس 100روزگیت بندازیم  که چشمت روز بد نبینه ولی چکنیم که چشم منو بابا هادیت دید مگه گذاشتی پامون به داخل برسه چنان کردی که نگو و نپرس حاج خانوم سارینا لالاش میومد و هیچی دیگه دوباره برگشتیم خونه که جنابعالی بخوابی و بعد که بیدار شدی بریم از ساعت 5ونیم عصرخوابیدی و خوابیدی و خوابیدی تا ساعت 7و نیم که بزور بیدارت کردم و باز بابابزرک و عزیزجون اینبار اومدن دنبالمون رفتیم عکاسی شانس ما ساکت بودی ولی داخل آتلیه عروس داشتن ما 1ساعتی معطل شدیم که باز زدی زیربالاخره ساعت 9 رفتیم داخل تا عکس بندازیم خدا خیرت بده مگه ساکت میشدی  بعد کلی این ورو اونور کردنت اونم نه 1نفر بلکه 5 و6 نفر آدم بزرگ بالاخرهشدی شروع به کردی و کار ما شروع شد اول چندتایی با لباس ازت عکس انداختن بعد گفتن لباسش در بیار ما لبالست دراوردیم باز دوباره چندتا عکس ازت با مامی انداختن و دوباره گفتن حتی مامیشم دربیار آخیش عکاسه راحت شده بالاخره چشمش به جمال گوگولیت روشن شداهوراقهقههولی زستای قشنگی ازت گرفت خلاصه بعر 1ساعتی دوباره زدی زیرو اینبار دیگه خوابت میومد ولی بازم خدارو شکر دیگه عکس انداختن تموم شده بود ولی بابایی گفت بازم فردا ببرمت تا بازم ازت عکس بندازم کارم درومدهههههههههههههههه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)